مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
121
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان با ملك شهرمان گفت : اى پدر ، ترا مثلى گويم تا بر تو آشكار شود كه اينكه من ديدهام ، به بيدارى بوده است ، نه بخواب . و آن مثل اينست كه من از تو سؤال ميكنم آيا از براى كسى اتفاق افتاده است كه خود را بخواب بيند كه بقتال و جدال اندر است . چون از آن خواب بيدار گردد ، شمشيرى خونآلود در دست خود بيند ؟ ملك شهرمان گفت : لا و اللّه . اى فرزند ، هرگز چنين كار اتفاق نميافتد . قمر الزمان گفت : اى پدر ، ترا از آنچه به من رو داده ، با خبر كنم . و آن اينست كه من دوش ، نيمى از شب رفته ، از خواب بيدار شدم . دخترى آفتابروى در اينجا يافتم كه قامت و عارضش به من همىمانست . من انگشترى از انگشت او بدرآورده ، در انگشت خويش كردم و او نيز انگشترى من بدرآورده ، در انگشت خويش كرد . من گمان كردم كه تو او را نزد من فرستادهء و خود در جائى پنهان گشتهء تا ببينى كه با او چه خواهم كرد . من نيز شرم كردم . پس چون بامداد شد ، من از خواب بيدار گشتم . از دخترك اثرى نيافتم . چگونه چنين كار ، دروغ خواهد بود ؟ كه اينك انگشترى در دست من است و اگر انگشترى نبودى ، من نيز گمان ميكردم كه اينها را در خواب ديدهام . پس قمر الزمان ، انگشترى بملك شهرمان داده ، گفت : اى ملك ، نظاره كن به چند ارزش دارد ؟ ملك شهرمان ، انگشترى بگرفت و اين سوى و آن سوى آن نظر كرده ، با قمر الزمان گفت : اى فرزند ، حكايت اين انگشترى ، حكايتى است بزرگ . و آنچه ترا دوش اتفاق افتاده ، كارى است دشوار . و نمىدانم كه اين حادثه از كجا روى داده . و سبب همهء اين كارها نبوده است ، مگر وزير بىتدبير . و اى فرزند ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه شكيبائى پيش گير و تحمل پيشه كن .